خرید بک لینک
یک کیسه یخ به زانوی راست و یک کیسه یخ به مچ پای چپ بستم و قراره یکشنبه هم دوباره فوتبال بازی کنم. به ممدرضا میگم:«عقل سالم در بدن سالم. باید ورزش کرد داداش». ممدرضا میگه: «تا یک جایی، بدن سالم در عقل سالم است و بعدش میشه عقل سالم در بدن سالم. شما تو این مرحله اول هنوز گیر کردی و فکر نکنم ابا این عقلت یک بدن سالم به مرحله بعد ببری داداش»

برچسب: عقل سالم بدن سالم,عقل سالم دربدن سالم,عقل سالم دربدن سالم یعنی چه؟,عقل سالم در بدن سالم به انگلیسی,عقل سالم دربدن سالم است از کیست,عقل سالم در بدن سالم از کیست,عقل سالم در بدن سالم است یعنی چه, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 23:36

بهش میگم رها کن این حرفها رو. میگه:«سه ماه پیش یک جایی دیدمش و از اون روز دیگه کسی به چشمم نیومد.» میگم: «داداش! کیه؟ بگو خودم برم جلو و بیارم بنشونمش بغل خودت.» میگه:«هم اسمشو میدونم، هم میدونم کیه و کلی دوست مشترک هم داریم. فقط میخوام یک جایی خودم ببینیمش که حضوری باهاش حرف بزنم» بهش میگم:«رها کن این حرفها را اخوی! میبینیش اگر قرار باشه ببینیش.» بعضی ها هم اینجوریند دیگه. یک عده از آدمها هر روز هفته با یکی میرند بیرون و یک عده هم مثل این رفیق گیج ما، یکی رو سه ماه پیش یک جا دیده و هنوز تو فکرش و حتما کسی هم دیگه به چشمش نمیاد. قربونت برم حضرت باریتعالی. حو

برچسب: اینم رفیقه ما داریم, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 12:36

سرماخوردگي خَر است. آنهم وقتي كه كسي نيست تا برايت سوپي بپزد و چاي داغي بياورد. تو هم خودت را لوس كني و بگوبي: «نميتونم بخورم» و بعدش به اصرارش و با قسم دادنت به جان خودش كه تو رو جون من بخور، راضي به خوردنش بشوي.

مردها همه در مريضي لوس ميشوند. حتي پسر آهنگر شهر. به اميد روزي كه هيچ مرد تنهايي مريض نشود.

برچسب: نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 22:03

تابستون هيچوقت فصل مورد علاقه من نبود. شايد به خاطر اين بود كه مجبور بودم ديگه تمام روز كار كنم به جاي نصفه روز. هيچوقت ٣ ماه تعطيلي نداشتم و الان هم با يك هفته تعطيلي ديوونه ميشم. كاشكي اين تابستون هم زود بگذره. داره اذيتم ميكنه جدي جدي.

برچسب: تابستان,تابستان 67,تابستان عزیز,تابستان داغ,تابستانه کتاب,تابستان کجا بریم,تابستان آمد,تابستان به انگلیسی,تابستان شعر,تابستان کجا برویم, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

بيرون كافي شاپ نشسته ام. روبرويم مغازه اي است كه لباس هاي مردم را شسته و اتو كشيده تحويل مي دهد. خانمي هم سن و سال مادرم، با چند لباس مردانه و زنانه تميز و اتو كشيده از مغازه خارج مي شود. ياد مادرم افتادم! در آخرين سفرم به ايران، پيراهنم را به اتوشويي سر خيابان داده بود. نمي دانستم. با آن زانوهاي خرابش سه طبقه را بالا و پايين رفته بود تا پيراهن را بگيرد و براي پسرش بياورد. پيراهن اتو كشيده را در باقي روزهايي كه ايران بودم نپوشيدم. نشد كه بپوشم. در چمدان گذاشتم و به آمريكا آمدم. خط اتوي پيراهن به هم خورده بود. آهي كشيدم. مادرم! زانوهايش! خدا ما را ببخشد...

برچسب: مادرم,مادرم تولدت مبارک,مادرم دوستت دارم,مادرم فرشته است,مادرم رفت,مادرم روزت مبارک,مادرم دلتنگتم,مادرم کجایی,مادرم تاج سرم,مادرم می آید, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

با حروف خيلي بزرگ و روی بازوی کشیدهِ دستِ چپش خالکوبی کرده: "الحیات جمیلة"(زندگی زیباست).آمریکایی است و قیافهاش اصلا شبیه عربها نیست. سلام میکنم و میگویم:«تَتوی باحالیه.» میخندد و تشکر میکند. ادامه میدهم:«حالا چرا عربی؟» به حرف زدن ميافتد. تعریف میکند كه دوست دختر سابقش، که خیلی هم دوستش داشته، عرب بوده است و زماني كه با هم دوست بوده اند این خالکوبی را میزند روی بازویش. به عشق دخترك. میگویم:«رفیق! الحیات که هنوز جمیل است؟» میخندد. کمی ریز و درشتِ نتراشیده آمریکایی حواله این دنیایِ دون میکند و میگوید:«چی بگم؟ اون رفته و این مون

برچسب: الحياة جميلة, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

شما توی هر حالی باشید و ندونید که چی باید گوش بدید، این شکوه نامجو میتونه یک پیشنهاد خوب باشه. کهنه نمیشه لعنتی.

برچسب: شکوه علفزار,شکوه میرزادگی,شکوه جوانمردی,شکوهی,شکوه دنیای پرواز,شکوه تخت جمشید,شکوه علفزار دانلود,شکوه بختیاری,شکوه,شکوه نجم آبادی, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به لطف زلف پرشکنت رفته رفته رفت

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

محتشم کاشانی

برچسب: شعر امان از این مردم پست,شعر امان از این دل,شعر امان ازاین دل که داد,متن شعر امان ازاین دل که داد,متن شعر امان از این دل,متن شعر امان از این عشق,شعر تصنیف امان از این دل, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

محمد اقبال لاهوري هميشه دير به مدرسه مي رفت. يك روز كه مثل هميشه دير به مدرسه رسيده بود، مدير مدرسه با ناراحتي مي گويد:«اقبال! تو هميشه دير مي آيي». اقبال نيز بلادرنگ مي گويد:«آقا! اقبال هميشه دير مي آيد...»

دقيقا يادم نيست اين را كجا خواندم، ولي خوب يادم است كه با مداد و كنار متن نوشتم:"اما مي آيد"...

برچسب: اقبال لاهوری,اقبال,اقبال حامد,اقبال آذر,اقبال فليح,اقبال یزدانی,اقبال بركة,اقبال محمدیان,اقبال محمدی,اقبال لاهوری مشهد, نویسنده: ایلیا فرهادی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:48

صفحه بندی